و چه هرزگانی که در خاموشیه عشق فریاد غرور می کشند و چه کوته دلانی که در سرمای خیال شعله های کابوس را جرقه می زنند.
از نجیبی سخن مگو که ناقوس وقاحت را زده،و فرقی میان مرد و زن نیست
چه را باید یافت؟ که در پس هر آینه وحشت کابوس است.
حجاب مردان بی غیرتی گشته و ناموس زنان بی عصمتی،و با هیچ ابهامی می بینیم و در تنگنا فرو رفته ایم.
می خوانی که پسران حکم قصاص بر دختران روا می دارند و خود را از این قافله جدا می دانند و جایی دیگر نوشته پسران ناموس می دزدند و آشوب به پا می کنند.
چرا خود را از این فرقه جدا می دانی که تمامی ما زبانه هایی از آتشیم،وخوشا به حال آنهایی که کورند و نمی بینند که اگر دیده باز کنند اشک و خون یکی کنند از این ننگ و بدنامی
خدایا
خدایا ما بندگان پاک تو بودیم،ما را به عشق رسیدن به کمال آفریدی
خدایا ما را بر همگان برتری دادی و تاج سلطنت بر روی زمین را بر سر ما نهادی
خدایا ما را منشأ علم و آگاهی قرار دادی و بر هر یقینی اعلم ساختی
پس پاسخی برای این حقارت ما دریاب که اندیشۀ ما نابودیست و مرگ ما سعادت ابدی...
در گیر و دار معرکه
یه شهر خشک و سنگی،یه عالمه دورنگی
یه سرزمین ناله،غربت مرد جنگی
بشکن از این حقارت،بگو از این حقیقت
سیاه بپوش خدایا،از این همه مصیبت
شکسته حرمت خون،خنجر به قلب مجنون
ننگِ نفاق و شهوت،به دل زده شبیخون
آزادی و رهایی،چه اسم آشنایی
قانون خشک غیرت،فریاد و هم صدایی
مذکر و مؤنث،آتیش و درد و زشتی
یه نیمه از جهنم،یه نیمه از بهشتی
ناموس و خون و محراب،لشگر کشی به مهتاب
عمری به خواب غفلت،نقشه ها نقش بر آب
ولگرد کوچه ساقی،حیا نمونده باقی
حرمتا زیر پاها،مجنون و لیلی یاقی
تنها شده قیامت،صحرای محشر اینجاست
پنهون نشو که سایه،از تن تو هویداست
|
+| نوشته شده توسط
کامران در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
|